مختومقلی فراغی؛ شاعری که ترکمن‌ها در دل دارند

شاعر قرن هجدهمی دشت‌های اترک و گرگان که شعرش هنوز در خانه‌های ترکمن زمزمه می‌شود؛ از همدلی قبیله‌ها تا عشق به وطن و حکمت زندگی.

در بسیاری از خانه‌های ترکمن، روی تاقچه یا کنار قرآن، کتابی کهنه و دست‌خورده پیدا می‌شود؛ دیوان مختومقلی. پیرمردی عینکش را جابه‌جا می‌کند، صفحه‌ای را باز می‌کند و بیتی را با لحن آشنای ترکمنی می‌خواند. نوه‌هایش شاید همه‌ی کلمه‌ها را نفهمند، اما آهنگ آن را خوب می‌شناسند؛ آهنگی که از کودکی در گوششان بوده است.

شاعری از دشت‌های اترک و گرگان

مختومقلی فراغی (Magtymguly Pyragy) در قرن هجدهم میلادی زندگی می‌کرد. زادگاه و زیستگاه او همین سرزمین‌های اطراف رود اترک و دشت گرگان بود؛ همان جایی که امروز بخشی از آن را ترکمن‌صحرا می‌نامیم.

پدرش، دولت‌محمد آزادی، خود شاعر و اهل دانش بود و مختومقلی در چنین خانه‌ای با شعر و کتاب بزرگ شد. او برای تحصیل به مدرسه‌های آسیای میانه سفر کرد و با ادبیات و دانش روزگارش آشنا شد، اما دلش همیشه به دشت خودش بسته ماند.

فراغی (Pyragy) تخلص شعری اوست؛ نامی که در پایان بسیاری از شعرهایش می‌آید و شاعر خودش را با آن خطاب می‌کند.

زندگی او آسان نبود. روزگارش روزگار ناامنی و پراکندگی بود و رنج‌های شخصی هم کم نداشت. اما همین رنج‌ها در شعرش به دردی آشنا بدل شد که هر خواننده‌ای می‌تواند خودش را در آن پیدا کند.

چرا ترکمن‌ها او را این‌قدر دوست دارند؟

راز محبوبیت مختومقلی بیش از هر چیز در زبان اوست. در روزگاری که بسیاری از شاعران به زبانی ادبی و دور از مردم می‌نوشتند، شعر او به زبان گفتاری ترکمن‌ها نزدیک بود. چوپان و کشاورز و بخشی می‌توانستند شعرش را بفهمند، به خاطر بسپارند و در مجلس‌ها بخوانند.

همین نزدیکی باعث شد شعرهای او سینه به سینه بچرخد. بخشی‌ها آن‌ها را با دوتار خواندند، مادرها برای بچه‌ها زمزمه کردند و بسیاری از مصراع‌هایش مثل ضرب‌المثل بر زبان مردم نشست.

امروز هم ترکمن‌ها، چه در ایران و چه در ترکمنستان و هر جای دیگر، مختومقلی را شاعر همه‌ی خود می‌دانند. نامش برای آن‌ها فقط نام یک شاعر نیست؛ نشانه‌ای از هویت مشترک است.

وطن، همدلی و حکمت

یکی از مضمون‌های پررنگ شعر مختومقلی، همدلی و یگانگی تیره‌های ترکمن است. او در روزگاری زندگی می‌کرد که پراکندگی و ناسازگاری میان قبیله‌ها رنج بسیاری به بار می‌آورد، و بارها در شعرش آرزو کرد که ترکمن‌ها دست در دست هم بگذارند.

عشق به وطن هم در شعر او موج می‌زند؛ دشت، کوه، رود و مردم سرزمینش. یکی از شناخته‌شده‌ترین شعرهای او با همین حس سروده شده است:

Jeýhun bilen bahry-Hazar arasy,
Çöl üstünden öser ýeli türkmeniň;
Gül-gunçasy — gara gözüm garasy,
Gara dagdan iner sili türkmeniň.مختومقلی فراغی، «ترکمنیڭ»

میان جیحون و دریای خزر، بادِ ترکمن بر فراز دشت می‌وزد؛ غنچه‌ی گلش مردمک سیاه چشم من است، و سیلِ ترکمن از کوهِ سیاه فرو می‌ریزد.

در این چند مصراع، سرزمین از رودی تا دریایی کشیده می‌شود و شاعر آن را چنان عزیز می‌داند که غنچه‌اش را به مردمک چشم خود تشبیه می‌کند.

کنار این‌ها، بخش بزرگی از شعر مختومقلی به اخلاق و حکمت می‌پردازد: راستی، جوانمردی، دوری از طمع، احترام به بزرگ‌تر و ناپایداری دنیا. شعرهای او پر از اندرزهایی است که هنوز در گفت‌وگوهای روزمره‌ی ترکمن‌ها شنیده می‌شود.

نکته‌ی زیبای شعر مختومقلی این است که حکمتش خشک و دور از زندگی نیست. او از تجربه‌های ساده‌ی آدم‌ها حرف می‌زند؛ از دوستی که در سختی کنار آدم می‌ماند، از زبانی که باید نگهش داشت و از عمری که زود می‌گذرد. برای همین، پیر و جوان هر کدام چیزی برای خودشان در آن پیدا می‌کنند.

آق‌توقای؛ جایی برای دیدار

آرامگاه مختومقلی در آق‌توقای، در شهرستان مراوه‌تپه‌ی استان گلستان، قرار دارد؛ در دل دشتی باز و آرام، کنار آرامگاه پدرش. این مکان برای ترکمن‌ها جایی برای زیارت و دیدار است.

مردم از شهرها و روستاهای ترکمن‌صحرا و گاه از راه‌های دورتر به آق‌توقای می‌آیند. برخی فاتحه می‌خوانند، برخی بیتی از شعرهای او را زمزمه می‌کنند و برخی فقط در سکوت به افق دشت نگاه می‌کنند؛ همان افقی که شاعر قرن‌ها پیش به آن خیره می‌شد.

در روزهای بزرگداشت او، این دشت آرام شلوغ می‌شود. بخشی‌ها شعرهایش را با دوتار می‌خوانند و پیر و جوان کنار هم می‌نشینند تا یاد شاعری را زنده نگه دارند که زبانش را زبان خودشان می‌دانند.

شاید بزرگ‌ترین هدیه‌ی مختومقلی این باشد که شعر را به خانه‌ی مردم برد. او با کلمه‌هایی ساده از چیزهای بزرگ گفت؛ از وطن، از همدلی و از درست زیستن. و هنوز، هر بار که کسی در ترکمن‌صحرا دیوانش را باز می‌کند، صدای او از میان دشت به گوش می‌رسد.

عکس جلد — عکس: Post of USSR، مالکیت عمومی (ویکی‌مدیا کامانز)