گوراوغلی: دستانی که از نسلی به نسل دیگر رسید

قهرمانی دادگر، اسبی وفادار به نام غیرات و بخشی‌هایی که شب‌ها روایتش را می‌خوانند. دستان گوراوغلی قرن‌هاست در سینه‌ی مردم ترکمن زنده مانده است.

شب از نیمه گذشته، اما هیچ‌کس از جایش تکان نمی‌خورد. بخشی لحظه‌ای ساکت می‌شود، چای گرم را جرعه‌ای می‌نوشد و بعد با صدایی آرام‌تر از پیش ادامه می‌دهد. قصه به جایی رسیده که قهرمان سوار بر اسبش راهی سفری خطرناک می‌شود. بچه‌ها که تا چند دقیقه پیش خوابشان می‌آمد، حالا چشم‌هایشان باز مانده است.

این قصه، گوراوغلی (Görogly) است؛ یکی از بزرگ‌ترین دستان‌های جهان ترک‌زبان.

دستانی به وسعت دشت

دستان (dessan) در فرهنگ ترکمن داستانی بلند است که بخشی‌ها آن را با آمیزه‌ای از نثر و شعر روایت می‌کنند. گوراوغلی در میان دستان‌ها جایگاهی ویژه دارد؛ قصه‌ای که نه‌فقط ترکمن‌ها، بلکه بسیاری از مردمان ترک‌زبان و همسایه، روایت‌هایی از آن را می‌شناسند.

هر قومی گوراوغلی را به زبان و رنگ خودش روایت کرده است. روایت ترکمنی آن، با موسیقی بخشی‌ها و دوتارشان گره خورده و به همین دلیل بیش از یک کتاب، یک اجراست؛ چیزی که باید شنید.

هنر حماسه‌ی گوراوغلی در سال ۲۰۱۵ به نام ترکمنستان در فهرست میراث فرهنگی ناملموس یونسکو ثبت شد؛ نشانی از این‌که این روایت کهن، هنوز هم زنده و شنیدنی است.

بسیاری از ایرانیان، به‌ویژه در آذربایجان، نام این قهرمان را با تلفظ کوراوغلو می‌شناسند. همین گستردگی نشان می‌دهد که قصه‌ی او چگونه از مرزها و زبان‌ها گذشته و در هر سرزمین خانه‌ای تازه پیدا کرده است.

گوراوغلی و غیرات

در مرکز قصه، پهلوانی ایستاده که نامش را معمولاً «پسر گور» معنی می‌کنند و روایت‌ها از تولدی شگفت برایش سخن می‌گویند. او بزرگ می‌شود و به قهرمانی بدل می‌شود که یارانش گرداگردش جمع می‌شوند و در برابر ستم می‌ایستند.

اما گوراوغلی بی غیرات (Gyrat) کامل نیست. غیرات اسب اوست؛ اسبی تیزپا و باهوش که در روایت‌ها گاهی بیش از یک مرکب، یاری وفادار است. پهلوان و اسب با هم از دشت‌ها و کوه‌ها می‌گذرند و هر کدام بدون دیگری ناتمام به نظر می‌رسد.

برای ترکمن‌ها که اسب را همیشه عزیز داشته‌اند، این پیوند معنایی عمیق دارد. در قصه‌ی گوراوغلی، اسب فقط وسیله‌ی سفر نیست؛ نشانه‌ی آزادی، شرف و وفاداری است.

مادیان آخال‌تکه؛ یادآور اسب‌های قهرمانان دستان‌ها
مادیان آخال‌تکه؛ یادآور اسب‌های قهرمانان دستان‌ها

شب‌هایی که با قصه صبح می‌شد

دستان گوراوغلی آن‌قدر بلند است که نمی‌شود آن را در یک نشست به پایان برد. بخشی‌ها آن را در بخش‌ها و شاخه‌های جداگانه روایت می‌کنند؛ هر شب ماجرایی، هر مجلس فصلی تازه.

در اجرای بخشی، قصه میان گفتن و خواندن رفت‌وآمد می‌کند. بخش‌هایی را با زبانی ساده و گرم تعریف می‌کند و وقتی به لحظه‌های پراحساس می‌رسد، دوتار را به صدا درمی‌آورد و شعر را به آواز می‌خواند. شنونده گاه می‌خندد، گاه نفسش حبس می‌شود و گاه آرام سر تکان می‌دهد.

این مجلس‌ها گاهی ساعت‌ها طول می‌کشید. بزرگ‌ترها ماجراها را از پیش می‌دانستند، اما باز هم می‌آمدند؛ چون لذت دستان در شنیدن دوباره‌ی آن از زبان بخشی‌ای بود که هر بار آن را کمی تازه‌تر روایت می‌کرد.

بخشی‌ها این دستان را از استادانشان می‌آموختند؛ نه از روی کاغذ، که با نشستن و شنیدن و تکرار. شاگرد سال‌ها کنار استاد می‌ماند تا هم شعرها را از بر کند و هم شیوه‌ی گفتن را؛ این‌که کجا مکث کند، کجا صدا را بالا ببرد و کجا دوتار را به میدان بیاورد.

همین سپردن سینه‌به‌سینه است که روایت‌ها را کمی با هم متفاوت کرده است. هر بخشی شاخه‌هایی را بهتر می‌دانست یا بیشتر دوست داشت، و شنوندگان هم می‌دانستند که از هر استاد، کدام بخش قصه را باید خواست.

دادگری، دلیری و وفا

آن‌چه گوراوغلی را قرن‌ها زنده نگه داشته، فقط هیجان ماجراها نیست. در دل این قصه ارزش‌هایی نهفته است که مردم دشت به آن‌ها دل بسته بودند.

گوراوغلی قهرمانی است که از داد دفاع می‌کند و در برابر زورگویان می‌ایستد. دلیری او در میدان، با وفاداری به یاران و قول‌وقرارش همراه است. و در کنار همه‌ی این‌ها، مهمان‌نوازی و جوانمردی، رنگ و بوی قصه را می‌سازند.

کودکی که این قصه را در شب‌های زمستان شنیده، بی‌آن‌که کسی درسش داده باشد، یاد می‌گیرد که شجاعت بی‌انصاف معنایی ندارد و دوستی یعنی ماندن در روزهای سخت.

میدان اسب‌دوانی گنبدکاووس
میدان اسب‌دوانی گنبدکاووس

گوراوغلی از کتاب‌ها به ما نرسیده، از سینه‌ها رسیده است. هر بخشی که آن را خوانده، چیزی از خود به آن افزوده و آن را به شاگردش سپرده است. شاید برای همین است که هنوز هم وقتی نام غیرات در مجلسی می‌آید، کسی لبخند می‌زند؛ انگار از دوستی قدیمی یاد شده باشد.

عکس جلد — عکس: Soheil sargolzayi، CC BY-SA 4.0 (ویکی‌مدیا کامانز)