سفری به ترکمنصحرا: از برج گنبد تا تپههای خالد نبی
برجی آجری که هزار سال است بر دشت ایستاده، تپههایی که بهار سبزشان میکند و گورستانی با سنگهای رازآلود؛ همراه ما بیایید تا دل ترکمنصحرا.
صبح زود است و مه هنوز از روی کشتزارها برنخاسته. از پیچ جاده که میگذری، پیش از آنکه شهر پیدا شود، او را میبینی: برجی باریک و بلند که نوک مخروطیاش در آسمان کمرنگ فرو رفته، انگار میخی که کسی هزار سال پیش بر زمین کوبیده تا دشت از جایش تکان نخورد.
اینجا گنبد کاووس است و آن برج، گنبد قابوس؛ نشانی که ترکمنصحرا را با آن میشناسند.
برجی که هزار سال ایستاده
گنبد قابوس را در آغاز سدهی یازدهم میلادی برای قابوس بن وشمگیر، فرمانروای دانشمند و ادیب خاندان زیاری، ساختند. میگویند آرامگاه او بوده است، هرچند دربارهی جزئیات خاکسپاریاش روایتها یکی نیست. آنچه قطعی است، خود بناست: برجی از آجر پخته که آن را بلندترین برج آجری جهان میدانند و نامش در فهرست میراث جهانی یونسکو آمده است.
نزدیک که میشوی، بدنهی برج از یک استوانهی ساده بیرون میآید. ده ترک تیز از پای آن تا زیر بام بالا رفتهاند و سایهی هرکدام در طول روز آرام دور بنا میچرخد، مثل عقربههای ساعتی آفتابی. دو کمربند کتیبهی کوفی، یکی بالا و یکی پایین، نام سازنده را در خود نگه داشتهاند.
درون برج، اگر بایستی و آهسته حرف بزنی، صدایت به خودت برمیگردد. بچهها دست میزنند و منتظر پژواک میمانند. بزرگترها ساکتتر میایستند و به بالا نگاه میکنند، جایی که دایرهی تاریک سقف در ارتفاعی دور گم میشود.

شهری در سایهی برج
گنبد کاووس شهری است که آرام زندگی میکند. در بازار، زنانی با روسریهای گلدار ترکمنی از کنار دکانهای نان و پارچه میگذرند و گاهی از پنجرهای صدای دوتار به گوش میرسد. زبان کوچه ترکمنی است، اما فارسی هم همپایش جاری است و هر مسافری بهراحتی راهش را پیدا میکند.
عصرها پارک دور برج پر از خانوادههاست. بساط چای پهن میشود، کودکان روی چمن میدوند و برج، مثل پدربزرگی کمحرف، بالای سر همه ایستاده است.
در راه، کنار جاده، گاهی تنورهای گلی میبینی که زنی کنارشان نان میپزد. اگر بایستی و نانی بخری، به احتمال زیاد با چند کلمهی گرم و لبخندی بدرقه میشوی. مسافر اینجا زود حس میکند که غریبه نیست.
بهار، وقتی دشت سبز میشود
اگر فقط یک فصل برای دیدن ترکمنصحرا داری، بهار را انتخاب کن. از گنبد که به سوی شمال و شرق، به طرف کلاله و مراوهتپه، بروی، زمین کمکم موج برمیدارد. تپهها نرم و گرد، یکی پس از دیگری، تا افق پیش میروند و روی همهشان سبزی تازهای کشیده شده که انگار با قلممو یکدست کردهاند.
باد اینجا بیمانع میوزد. گلهای گوسفند آرام از دامنه پایین میآید و چوپان، دست بر چوبدستی، از دور نگاهت میکند. گاهی دستهای اسب در گوشهای از دشت میچرند و آدم بیاختیار یاد افسانههایی میافتد که ترکمنها دربارهی اسبهایشان تعریف میکنند.
در این فصل، شقایقها لکههای سرخ کوچکی روی سبزی تپهها میگذارند. عکاسها از شهرهای دور میآیند، اما هیچ عکسی بوی خاک خیس و علف بهاری را با خود نمیبرد.
سنگهای رازآلود خالد نبی
بر فراز یکی از همین تپهها، در نزدیکی کلاله، آرامگاه خالد نبی قرار دارد. مردم منطقه آن را زیارتگاهی کهن میدانند و از روستاهای اطراف برای زیارت و نذر به آنجا میآیند. راه رسیدن به آن از میان همان تپههای سبز میگذرد و هرچه بالاتر میروی، دشت پهنتر زیر پایت گسترده میشود.
اما آنچه بیش از همه مسافر را غافلگیر میکند، گورستان کنار آرامگاه است. سنگقبرها اینجا شبیه هیچ جای دیگر نیستند: ستونهایی سنگی و تراشیده، برخی بلند و استوانهای با سری گرد، برخی دیگر با شکلهایی سادهتر، که روی تپه پراکندهاند و در نور غروب سایههای بلندی روی علف میاندازند.

دربارهی قدمت این سنگها و معنای شکلهایشان، پژوهشگران هنوز همنظر نیستند و روایتهای محلی هم گوناگون است. شاید بهتر باشد همین راز را همانطور که هست بپذیریم و فقط تماشا کنیم. ایستادن میان این سنگها، با باد و سکوت و افقی که تمام نمیشود، تجربهای است که با کلمه بهسختی بیان میشود.

حس دشت
از خالد نبی که پایین میآیی، آفتاب پشت تپهها نشسته و آسمان رنگ مس گرفته است. در راه برگشت، برج گنبد دوباره از دور پیدا میشود، این بار سیاه در برابر آسمان غروب.
ترکمنصحرا را نمیشود فقط دید؛ باید در آن نفس کشید. دشتی که صدای دوتار از آن برخاسته، شعر مختومقلی در آن زمزمه شده و هزار سال برجی را در آغوش نگه داشته، مسافرش را آرامتر از آنچه آمده بود، به خانه برمیگرداند.
عکس جلد — عکس: Farzaaaad2000، CC BY-SA 4.0 (ویکیمدیا کامانز)